ای چهره ی درخشنده
اندیشه کجا می تواند پا به پایت بیاید، در حالیکه تو از هر قید و بندی که نگذارد به گردشگاه
های تحت اختیارت درآئی وارسته ای؟
دنیا پس از اینکه هرچه را از آن برگرفته بودی چنانکه شب آخرین دامن سیاهش را پیش
سپیده می اندازد پیشش افکندی چگونه به تو می نگریست؟
میدانهای جهاد پس از اینکه شمشیر برّان و نیزه ی تیزت را میانش رها کردی چگونه شروع
کرد به نگریستنت؟
به جان خودم سوگند که نوزدهم رمضان یگانه روزی نبود که در آن بار و بنه ات را بستی و رخت
برای سفری دراز برکشیدی.
در حقیقت، برای اعتلای درخشنده و فرخنده ات از آن روز اولی آماده گشتی که خاک پربرکت
غار " حرا " را که گرد بر تو افشاند توتیای دیده ساختی...
از همان روز، و آنگاه که دنیا در برابرت سر تعظیم فرو افکند و تمام جبروتش زیر کفشت ریخت.
از آن لحظه، گامهایت به سوی دور ترین دورها روانه گشت، نه گردبادهای سهمگین لرزاند و
از جا به در بردش و نه لیزی لغزشگاهها ببازی خزاندش.
دنیایی که با دست های خشن و مشت های گره کرده با آن رو به رو شدی، و با بلند نظری
از آن رخ برتافتی و دامن پرهیز از آن برچیدی...
امروز همان نظر به تو دوخته است، پنداری دریافته که خوش ترین نرمی برای دیبا و جامه ی
زربفتش تویی، و پر طراوت ترین ابری که فضایش را شاداب گردانیده تویی.
و تو خردمند ترین آفریده ای هستی که گاه آن را به نیازی آفریننده و فزاینده در میکشانی و
زمانی به غنائی جوشنده و خروشنده و سرشار.
***
تو دلیر ترین جسوری بودی که دست به نقاب رنگین و آراسته و فریبنده اش دراز کردی و بر
چهره اش دریدی، و حجاب تزویر از او برکشیدی... تا بناگهان صورتش باز و پیدا گشت و
خورشید گرد رنگ و نیرنگش را به رسوائی بنمود، و در حجاب عشوه گرانه اش فریبندگیهای
کثیف ظاهر شد.
بدینسان بت بزرگ را فرو خواباندی و غلاف اوهام از تنش دریدی تا جامه ی ساده و پاک بر او
بپوشاندی و از پلک هایش خمار کسالت بزدودی، و به برابر نورش فرا نهادی تا از پرتو آن
دیدگانش جلوه پذیرد.
این دنیا که به چشم تیزبینت بی نمود است در آغوشت درخششی تابناک می یابد...چنانکه
راهش از هر جانب ایمن میشود، و گذریان به آهنگ و در نظم از آن درمیگذرند...بانگیزۀ شوقی
پاک و امید و آرزویی لطیف ...با گاهی بر طریق حق در راه رسیدن به آرامشکده ای، نه
وسوسه ی آزی عیششان را کدر میسازد و نه دلهره ی نیازی...نه بیمناک از فشار ستم و
زورند و نه در بند غرور.نه فقر و بینوایی از فضائل دورشان نگه میدارد و نه توانگری و ثروت از
کسب مکارم بی نیازشان مینماید.
بدینگونه با باز نمودن حدود و جوانب دنیا حدودش را ایمن نمودی، با برافشاندن گنجهایش
گنجینه ها بر ان افشاندی.
به همین سبب، چنان شده که هرگاه به دشواری و انحرافی برخورد راه از دستور و مرامنامه
ات میجوید، پنداری یگانه وسیله ی رهنمون اوست.
مرامنامه ات همه ی مسائل زندگی را در بر گرفته و همه را روشن کرده و حل نموده است.
***
" پیام" را گرفتی و آن نور پروردگار بزرگت مایه ی هدایتت گشت، هیچ یک از پرتو های آن را
مجال ندادی که بر تو نتابیده بماند، آئینه ی خردت را در برابر تابشش نهادی تا از آن فروغی
رخشان بازتافت... آن را نیروهایت پیوستی تا سینه ات از توده ی نیرویش انباشت و آنگاه
شروع کردی به پراکندن و افشاندن، بی آنکه هیچ کاستی بگیرد...
پنداشتی دریایی و طغیان و برریزشت هیچ از تو نکاهد.
هرامر بزرگ را که در نظر گرفتی با بزرگ نگری در آن نگریستی، و به هرامر کوچک پرداختی
همه ی اندیشه ات را بدان معطوف داشتی...
گفتی چه از دور و چه از نزدیک نور را میمانی، باز نظر و نظر باز.
به گرد چشمه سار وجودت فضائل صف کشیده اند چنانچه خطوط کاروان ها به هم در
پیوسته باشند.
پس چنان می بینی که همه صف آراسته باشند و خوش ترکیب و خوش آهنگ و هم ردیف و
یک دست.
تو سخاوتمند ترین بخشایگری چون زاهد نرین پارسایی...
دنیا را با آب زهد خمیر کردی و نان پختی تا خوان کرم بر بساط خویش سخاوتی راستین
یافت... چون نان خشک را بر می گرفتی تا با حبه نمکی بخوری نوش جانت میشد... یک گرده
نان تو را بس بود، زیرا خمیرش از زهد بود... و هرگز به گرده نان دیگری حسد نمی بردی، زیرا
آردش از جود و سخای زهدت بود.
دنیا را با زهد و بهره ی اندک برگذاشتی، چون میدانستی که سایه اش دیر نپاید و عزت و
اقتدارش بسر آید.
دیدی که دنیا گذرگاه است و انسان آهسته آهسته روان به سوی آرامگاه و سرانجامش آستان
پروردگار و دادگاه...
دانستی که برای انسان در دنیا زیوری نیکوتر از گوهر فضائل نیست که بایستی به رشته ی
تقوی بکشد و به گردن آویزد... تا در زندگی مایه ی آسایش وجدان باشد و پس از مرگ حجت
برخورداری از رحمت رحمان.
انسان خواست حقیقی اش را در زندگی دنیا نمی یابد، و فقط سبک رأی و سبکسر بدان پناه
می جوید، و فقط آزمند بلهوس راه دنیا می پوید...
هدفی کوچک و ناچیز است و حدی پست، به انسانی که به حقیقت هستی رسیده باشد
مهر نمی ورزد بلکه مایه ی هراس و اضطراب میشود... صحنه ی کشمکش و رقابت و دوز و
کلک است و بساط حقه بازی و حیله پردازی.
پس دست توانایت را برآوردی تا پاکروی و راستگویی و روشن اندیشی را متداول و رایج
گرداندی و این را که در داوری بحق حکم شود و در اجرا عدالت منظور باشد... خوانی برای
بشریت گستردی خورش و خوراکش گونه گون فضیلت، و آراسته به کمال و بوی خوشش از
پرهیزگاری و اشتها آورش ایمان.
***
خمیره ی تو آن خمیره ی پاک است که دست آلایش و تباهی حتی انگشتی از آن بدو نرسیده
است...
خوراکش خوش ترین خوراک و گواراترین...
هم غذاست و هم گوارائی و دل آسائی.
در آن تسلیم هست و رضا نیز، در آن عشق و دوستی هست و گذشت و صفا هم...
و در آن اندیشه ی شرافتمندانه و بزرگوارانه است.
در آن، بیداری وجدان است و فروغ انسان.
این است آنچه از حقیقت دنیا برای دنیا بمیراث گذاشتی...
پس شگفت نباشد اگر دنیا هرگاه که سفره اش آکنده تر گردد به نان تو نیازمندتر شود، و هر
گاه در منجلاب فروتر رود به نوش جام تو تشنه تر گردد.
دنیا در حقیقت گرسنگی اش از پرخوری است و تشنگی اش ناشی از سیرابی.
اما چطور هرکه بر خوان کرمت بنشیند نه خوردنش از حد درمیگذرد و نه آشامیدنش گرچه
بسیار برگیرد، از این جهت است که تو استاد چیره دست نعمت سازی و هم توئی که فن
خوردن و آشامیدن را آموخته ای .
بدینگونه است که دنیا با همه ی نسل هایش همواره هرچه را که خوش است و خوش
میدارد از خوان تو برمیگیرد ،
ای خوش چهره!
ای چهره ی درخشنده!